X
تبلیغات
خاطرات سبز
 

فیش حقوق

لطفا جیب خود را چک کنید!

.

..

....

فاصله ی خود را با رویاهایتان بسنجید!!!


 

نوشته شده توسط مدیران در 90/09/01 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت


پست برتر

برای مشاهد پست های برتر روی این لینک کلیک کنید.


 

نوشته شده توسط مدیران در 90/06/07 ساعت 0:0 موضوع پست برتر | لینک ثابت


نفر بعد صندلی داغ؟!...

پستی رو اختصاص میدیم به معرفی نفر بعد صندلی داغ تا:

 دوستانی که داوطلبن با هماهنگی روی صندلی داغ بشینند و  همچنین بعد از تمام شدن زمان نفر قبلی مطلبشون رو قرار بدن

صندلی داغ ۱: س.دلاوری

صندلی داغ ۲: ا.نصرتی

صندلی داغ ۳: ی.شیخی

صندلی داغ ۴: ش.دیناربر

صندلی داغ ۵ :ن.مطاعی

صندلی داغ ۶ :س.آسکانی  

صندلی داغ ۷:  م . اسداللهی

صندلی داغ ۸:  ح.ملک قاسمی

                            صندلی داغ ۹: ؟ 


 

نوشته شده توسط anamis در 90/06/06 ساعت 10:20 موضوع صندلی داغ | لینک ثابت


حمید

چند هفته پیش دو سه تا خاطره از حمید گذاشته بودم تو وبلاگ، چند روز بعدش تماس گرفت پاکش کن پاکش کن و شروع کرد اصرار و التماس

جون شهرام رو که قسم خورد طاقتم طاق شد و رمز و پسورد رو دادم دستش که به میل خودش ویرایشش کنه، اونم نامردی نکرد و مطلب رو حذف کرد.

بعد چند روز اومدم وبلاگ می بینم دعواها سر حمید بالا گرفته، خب منم قاطی دعوا

حق با شهرامه، چرا حمید چپ راست گیر میده به زن و زندگی و فلان و بهمان؟ مشکل این پسر کجاست؟ آیا فروید راست میگه؟

دختر شایسته برای حمید کیه؟ چجوریه؟ خونه ش کجاست؟

 


 

نوشته شده توسط مدیران در 92/02/30 ساعت 20:18 موضوع خاطرات | لینک ثابت


......این داستان را حتماً بخوانید!

148626Untitled 1 300x125 این داستان را حتماً بخوانید!
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.
پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
 


 

نوشته شده توسط anamis در 92/02/20 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


 موش هم موش هاي قديم...!!

پول دارترين خانواده در ايران ۱۳۹۲!!


 

نوشته شده توسط mohsen AliMoradi در 92/01/20 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت


یه خانمی با ماشین خودش داشت تو جاده رانندگی می کرد

 

 یه آقایی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو باند مخالف رانندگی می کرد
 

 
 

وقتی این دو به هم رسیدند
 
خانم شیشه ی ماشینش رو پایین می کشه
 و خطاب به آقا فریاد می زنه

حیووووووووون
 
 
آقا هم بلافاصله داد می زنه
 
میمووووووون
 
 
هر دو به راه خود ادامه دادند
و
آقاهه کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود
خوش به حالش شده بود
 
فقط وقتی سرپیچ بعد رسید
 
.
.
.

 


نتیجه ی اخلاقی:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط mohsen AliMoradi در 92/01/20 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


بهار

سلام سلام

یه دور دیگه هم دور خورشید زدیم...

یه سری پیاده شدن و یه سری سوار...

نمیدونم چند دور دیگه مونده...

اما امیدوارم این دور به همه خوش بگذره...

سال نوتون مبارک بروبچ


 

نوشته شده توسط mohsen AliMoradi در 92/01/03 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت


سال 1392خورشیدی مبارک

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...

 


 

نوشته شده توسط anamis در 91/12/30 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


......


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


 


 

نوشته شده توسط anamis در 91/12/28 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


سورپریز

   نظر به اینکه بهار داره میآد و سال 92 و خیلی جریانای دیگه خودشونو با اومدن بهار هماهنگ کردن, منم نشستم و فکریدم و قیامیدم که بسه این نخور نمیر معلمی. کلی این در و اون در زدم تا دارم خودمو به یه جایی میرسونم, به قول گوگوش اینا تو اکادمیشون, خودم از خوندن خودم خوشم میاد و بی ربط برآن شدم یه فروشگاه بزنم و الان تو مراحل پایانی افتتاحش استم.

فرش مرش خواستین بیایین تا بهترینشو بهتون قالب کنم.

بله دوستان این روزا به من میگن حاجی نبی. 


 

نوشته شده توسط nabi در 91/12/28 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مابزرگتره!

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر
بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به
عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد

.........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط f.eghbal در 91/12/15 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت


 

نظر به اینکه عید دیدنی به صورت رفت و برگشت انجام میشه

 

و با توجه به گرانیهای اخیر جهت رفاه حال مردم

 

سال ۹۲ عید دیدنی به صورت حذفی برگذار میشود!


 

نوشته شده توسط f.eghbal در 91/12/14 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت


 

پروردگارا!

 

گناهانِ ما را به ریال و کارهای نیکمان را به دلار محاسبه بفرما !

 


 

نوشته شده توسط f.eghbal در 91/12/14 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت


خدا بابا

معلم گفت:

 بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسرجان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا  

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می­شود با  با 

اگر نصفش کنی با می­شود با  با 

تمام بچه­ ها ساکت

نفس­ها حبس در سینه

به قلبی همچو آیینه

یکی از بچه­ های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد ،

لبانش زرد

ندارد گوییا همدرد فقط ، نا داشت

به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گویی درس­هایی بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می­ آید صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین ،  صدای تیشه می­ آید صدای شیرها از بیشه می­ آید

معلم گفت: فرزندم سؤالت چیست؟

 بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت: آری جان من بابا همان باباست

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بُغض گفت این درس را دیگر نمی­ خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم؟ مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دوتا بابا ، یکی بابا !

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ؟

ولی بابای آرش ، شاد و خوشحال است                         

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟

چرا فرزند خود را در سخت در آغوش می گیرد؟

 ولی بابای من هر دم ذغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟                          

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می­ دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می­ کارد

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند                     

چرا بابا مرا یک­دم نمی­ بوسد؟

چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه­ اش اشکی ز دل برخواست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر

 یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند

و معلم گفت جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند

آنروز خدا بابا

                                                           تمام بچه ها گفتند خدا بابا                             پور عباس


 

نوشته شده توسط mohsen AliMoradi در 91/12/11 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت